تبليغاتX
-BlogTitle->">
مادرانه
خاطرات قبل از مامان شدن

با سلام  !

نور دیدگان ما ( شانار و یاشار ) در پی یک اقدام غافلگیرانه در روز ۲۹ دی ۹۰ به دنیا آمدند .

این فینقیلی های بلا چنان پدر و مادر و کل بستگان خود را شوکه نمودند که زلزله ۸ ریشتری هم چنین اثری نمی توانست داشته باشد .

قضیه از این قرار است که صبح روز ۲۹ دیماه ساعت ۶ الی ۶:۱۵ صبح همزمان با اذان صبح کیسه اب مامان بچه ها اقدام به پاره شدن نمود و مامانی و بابایی شوکه شده فوری زنگ می زنند به خانم دکتر و فی الفور آماده و راهی تبریز می شوند و بعد از ۱۳ ساعت طی عمل سزارین دوقلو ها در ساعت ۷:۱۵ و ۷:۱۶ یک شب برفی با تقدم دختر کوچولوی زبل به دنیا اومدن ! 

بگذریم که مشکلات تازه از اونجا شروع میشه و غنچه های ما ۲۷ روز اول عمرشون رو در بیمارستان گذروندن و مامانی پابه پای اونها در بیمارستان موند و افسردگی بعد از زایمان رو تچربه کرد و بابایی چقدر دوندگی کرد و چقدر مونس روزهای غمگینی مامانی شد و دلداریش داد .

بالاخره روز ۲۶ بهمن  از  بیمارستان مرخص شده و در منزل داداشی موندیم و چقدر مرضیه خانم زن برادرم زحمت کشید و گریه های منو تحمل کرد و در آخر روز دوشنبه یک اسفند کوچولوهای ما پا به خونه گذاشتن و خونمونو منور کردن .

الان کوچولوها خوابیدن و من از این فرصت استفاده کردم و می نویسم . امیدوارم من بعد از این فرصتها بیشتر گیرم بیاد !




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 توسط مامان زی زی

سلام سلام سلام !!!

بالاخره دلهره ها به پایان رسید و بنده و آقای پدر روز سه شنبه ۱۳ دی رفتیم سونوگرافی سه بعدی و چهار بعدی ! بگذریم که قبلش بابایی سر اینکه نوبتمون رعایت نشده بود با پذیرش کمی بحث کرد و بعد یه آقای دیگه شاکی شد و اعصاب دکتر سونوگراف رو به هم ریخت . تازه خوشحال بودم که قصر در رفته ایم که وقتی رفتیم داخل ٬ دکتر که هنوز عصبانی بود گفت شنیدم شمام شلوغ کردین ! من و بابایی گذاشتیم رو دور شوخی و خنده و خلاصه انقدر خندیدیم که دکتر باهامون دوست شد ! خنده دارش این بود که ما با خودمون چراغ قوه هم برده بودیم که اثر تابش شدید نور رو روی قل قلی هامون ببینیم و تازه من از بابایی خواسته بودم که صدای بلند تولید کنه تا عکس العمل جوجه طلاهامون توی فیلم ضبط بشه . دکتر کلی تعجب کرد . بگذریم که هیچکدوم از این کارا رو نکردیم .

القصه نتیجه اینکه قلای ما یکی کاکل زری و یکی چادر سری  از آب دراومد .  

 

   دخترمون با وزن ۱۲۹۵ گرم و پسرمون با وزن ۱۴۱۱ گرم . بگردم پسرمو که برای خواهرش از حالا بزرگتری می کنه !

 الحمدالله تا حالا هیچ مشکلی دیده نشده . باید تمام سعیمو بکنم که تا آخر بارداری اقلا نیم کیلو به وزن هر کدوم اضافه بشه . بابایی متعجبانه دائم به مشتش نگاه میکنه و میگه یعنی اینقدین ! آدم چجوری لپشونو بکشه ؟

خلاصه دو سه روزی که خونه خان دایی بودیم روز اولش با زندایی مرضیه رفتیم و برای فینقیلیا خرید کردیم  بگذریم که چقدر سرمون کلاه گذاشتن و گرون انداختن و ما هم بابت عجله و وقت کممون فقط  چشم بازارو در آوردیم و تا تونستیم خرید کردیم .

روز بعدشم برای خونه دایی خرید کردیم  .( مبل و ویترین ) اما ... اما شبش بالاخره من موفق شدم صندلی گهواره ای مورد علاقمو پیدا کنم و بابایی هم نامردی نکرد و بی چک و چونه خریدش ! حالا مامانی منتظره تا شما بیاین و سه تایی بشینیم روش و هی عقب و جلو بریم !

 

 

 




نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم دی 1390 توسط مامان زی زی

سلام ! بازم اومدم  ...   

از اول هفته خودمو زدم به کولی بازی و قید اداره رو زدم .   حالا همش بخور و بخوابم !

البته به این سادگی هم نبود . قضیه از هفته پیش شروع شد که در پی چهار روز برنامه آموزشی کددار که خودم مدرسش بودم ٬ دچار دردها و استرسهایی شدم که در همراهی با شماتت همکاران ارجمندم ( بخصوص دکترامون ) و زمزمه هایی مبنی بر احتمال زایمان زودرس در دوقلوها ٬ من را بر آن داشت که الساعه بپرم خدمت رئیس کل و جزع فزع کنم و شرح ماوقع و سابقه درخشان قبلیم و یکجا تقدیمشون کنم و نظر مساعد ایشونو برای رفتن به یک ماه مرخصی استعلاجی بگیرم .( البته فعلا یک ماه ) بعدا ایشالا تمدیدخواهد شد . البته شرط اینه که کمیسیون پزشکی هم استعلاجی بنده رو تایید کنه . با این تفاوت که اونجا دیگه فرصتی برای عجز و لابه و شرح واقعه نمیدن . چند سوال کوتاه و یه نامه در بسته که نمیدونی توش چی نوشتن !

خلاصه فعلا که کمی تا قسمتی عشق و حال و صفا میکنیم تا ببینیم چی میشه .

البته این رئیس جز جیگر زده با یک نظر کارشناسانه ته دل منو حسابی خالی کرد و گفت : بهت میاد هر دوتا پسر باشه ! victory.gif آخه من نمیدونم مردا رو چی به این حرفا ! هر چی هست که من الان چند روزه مجددا به نتیجه سونوگرافی قبلی عمیقا و قویا شک کردم و لحظه شماری می کنم که هر چه زودتر بتونم سونوی سه بعدی رو بدم و تکلیفم معلوم بشه .

وای ... اگه پیش بینی این تخته خورده درست در بیاد من چیکار کنم ؟  نه اینکه هر دوتاش پسر بشه ناراحتم ٬ بیشتر به این خاطر که خریدای سیسمونی تقریبا داره به آخر می رسه و این یه دونه آبجی ما کف پاهاش ساییده شده اونقدر مغازه ها رو گشته و با وسواس تمام سعی کرده برای من خرید کنه . اونوقت تکلیف اون همه وسایل دخترونه چی میشه ؟ و کی فرصت کنیم دوباره بجاش خریدای پسرونه بکنیم ؟

اینم از روزای آروم و بی دغدغه استعلاجی من ! البته بابای بعد از این بچه ها در پاسخ به من میگه : کاش این مساله تنها نگرانی و مشکل ما باشه ! خوش به حالش . چه راحت . خوب البته بایدم راحت باشه . به اون اگر باشه میتونه لباس دخترونه رو تن پسر بینوای من بکنه !

ولش کنیم این حرفا رو . اول سونو بدیم بعد دعوا بگیریم ...

خدمت قل قلی های خودم عرض کنم که هشت شب پیش شب یلدا بود و خونه آقاجون بودیم . البته خیلی پرشور و حال نبود .ولی از سال دیگه که خودتون تشریف فرما شدیدحتما مراسم با حالی خواهد شد . عجالتا امسال جاتونو خالی کردیم .                                   

 دیشب هم تولد عمه خورشیدتون بود و همه اونجا بودیم . جاتون خالی خالی بود .

اینروزا شیطون تر شدین  و گاهی ضربات محکم تری میزنید .البته تا بابای طفلی رو صداش کنم و  بدوه و بیاد  لمس کنه ٬ فوری آروم میشید و تکون نمی خورید . اینم از بابای آرزو به دلتون ...

بابایی اون روز دراز کشیده بود و دستش و دراز کرده بود و اندازه می گرفت ببینه هر سه ما تو دستش جا میشیم یا نه . خوشبختانه انگار که میشد . پدر ! زیبا ! جادار ! مطمئن !

همیشه از این صندلی مادربزرگیا دوست داشتم . حالام که شما دارین میاین برام خیلی رویاییه که بشینم روش و شما رو بغل بگیرم .اون روز که رفتیم ماشین بخریم ٬ کلی هم دنبال اون گشتیم . دریغ از یه صندلی ! ارزونش جالب نبود و باب دل من هم خیلی گرون بود . گذاشتیم برای یه وقت دیگه !

خوب دیگه زیاد نشستم پشتم درد گرفته . بابایی امروز کلاس داشت و هنوز تو راهه . شبتون بخیر  .

 






نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفتم دی 1390 توسط مامان زی زی

سلام .

عرضم به حضورتون چهارشنبه و پنج شنبه ( ۲۳ و ۲۴ آذر ۹۰) مامان خانومی که من باشم ماموریت داشتم و باقولی که از بابایی گرفته بودم در مورد اینکه بگردیم و یه ماشین دو نفره خوب برای جوجه هامون انتخاب کنیم و بخریم . لذا از روز سه شنبه ظهر مستقیم از اداره راهی تبریز شدم و بعد از ظهر کلی گشتیم . قرار شد یه ماشین دو نفره که هم دخترجون و هم پسرجون توش جا بشن برامون بیارن . اما فرداش که رفتیم دیدیم دونفره خیلی یقر و جاگیره و صندلی هاشم فقط یه کمی عریض تره . برای همین من پیشنهاد کردم از همین یه نفره ها که فعلا هردوتون توش جا میشین بگیریم و بابایی هم وعده داد که وقتی بزرگتر شدین از اون ماشین حرفه ای های بنزینی براتون می خره . و به این ترتیب جوجه کوچولوهای من صاحب یه ماشین بوگاتی زرد مدل ۲۰۱۱ شدن ! مبارکتون باشه خشگلای من .


 اما خاله لیلا هم امروز از سفر می رسند خونه یا شایدم تازه رسیدن . خسته نباشن و دستشونم درد نکنه . حسابی قشم و بهم ریختن تا بتونن لباس و اسباب بازی های خوبی براتون بخرن . دست امیر اشکان گلمون هم مخصوصا درد نکنه که حسابی برای پسر خاله و دخترخالش مایه گذاشته ! تازه دو تا دوچرخه کوچولو هم به عنوان هدیه تولد براتون خریده !

شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز        

دیروز کارگاه آموزشی داشتم برای بهورزا و صبح تا ظهر سرپا بودم و آموزش می دادم . اما پادرد و شکم دردی که سراغم اومده بود علاوه بر درد خودشون استرس خیلی زیادی بهم وارد کرد و واقعا نگرانم کرد . اما خوشبختانه تا غروب برطرف شد .

راستی اینروزا حرکاتتون یه مقدار بیشتر و قوی تر شده . به طوری که گاهی از روی لباس هم دیده میشه . اگه بدونین چه کیفی می کنم !

   فدای شما ... یک مامان ندید بدید ....




نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 توسط مامان زی زی

ديروز وقت دكترم بود . خانم دكتر تا ديد گفت موهاتو سفيد كردي !‌گفتم آره ديگه پير شدم !

از خانم دكتر خواستم بدون نگاه كردن به نتيجه سونوي قبلي يه بار ديگه هم خودش سونو كنه تا ببينم همون نتيجه رو تاييد مي كنه يا نه ؟

پسرجونمون كه فكر كنم از هفت دولت آزاده ولو شده تو ساکش و توي هر سونوگرافي زود تشخيص داده ميشه ، اما دخترمون با حياست و از همین حالا شئونات اسلامی رو رعایت می کنه و پاهاشو جوري قرار ميده كه زياد قابل تشخيص نباشه و خانم دكتر تو يه حركت و جابجايي دخترجون تشخيص داد كه بنظر مياد دختر باشه .

فينقيليا گوشه راست شکمم سراشونو چسبونده بودن به هم و پاهاشون در دو جهت مخالف بود . به بابايي كه گفتم حسابي ذوق كرد و گفت باور كن اينا همديگه رو خيلي دوست دارن . به خانم دكتر گفتم كه حركاتتون كمه . گفت همه چيز طبيعيه و جاي نگراني نيست و براي دو هفته ديگه هم  سونوگرافي سه بعدي نوشت .

cupcakescupcakes

عزيزاي من اگه بدونيد براي هر حركتتون و تغييرتون چقدر من و بابا ذوق زده ميشيم و براي خودمون تعبير و تفسير مي كنيم ! خوش به حالتون ! چقدر نيومده عزيزيد . روي گلتونو مي بوسم و به خدا مي سپرمتون . 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 توسط مامان زی زی

سلام علیکم ! Emoticon

امروز ۱۷ آذر ۹۰ و مامانی توی اداره است و همزمان با ثبت موارد خودکشی در کامپیوتر به دلیل سرعت فوق العاده پایین اینترنت یه سری هم به وبش زده تا گزارش هفته پیشو بده .

جونم براتون بگه   روز جمعه پیش سه تا از عمه هاتون بسیج شدن و اومدن اتاق خواب ما رو ریختن بیرون و تمیز کردن و دوباره چیدن و بابایی بخاری گذاشت و شرایط رو برای اومدن شما فراهم کردن . بابایی در عمر زندگی مشترکمون تا حالا اینقدر توی خونه نمونده بود و کار نکرده بود . دست همشون درد نکنه . 

البته منم ناهار پختم  شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز  و آقاجون و ابا رو هم آوردیم و با هم ناهار صرف کردیم .  شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

خاله لیلا اینا شنبه بعد میرن قشم و دیشب با هم قرار خریدا رو گذاشتیم تا انشاء الله لباس و اسباب بازی و خلاصه هر چی که به دلش نشست براتون بخرن وبیارن .

از روز پنج شنبه پای راستم رسما فلج شده و می لنگم و در حین راه رفتن یه دفعه پام می گیره و سکندری می خورم . شیطون بلاها می بینین با من چیکارا می کنین ؟

                                 

از جمعه شب بعد از رفتن مهمون کارگرامون (عمه ها ) شما بعد از چند روز تنبلی شروع به ورزش و نرمش و حرکت کردین . البته اونی که سمت راسته شدت لگدهاش قویتر شده و وقتی به بابایی گفتم « الهی بگردم پسرم پاهاش جون گرفته و قوی شده » بابایی قند تو دلش آب شد و لبخند شیرینی کرد ! البته اینو هم میگه که از کجا میدونی یاشاره ؟ شاید شانار باشه ؟ اون روز به بابایی میگم بچه اکرم چنان لگدهایی به مامانش می زنه که کم مونده شکم اکرمو پاره کنه اینم از مال ما که اونقدر نجیب و آرومن که به زور ضرباتشونو حس میکنم . به عبارتی نی نی عمه اکرم مثل ببر بنگاله اما مال ما مثل اون بچه کوالاهای استرالیایی که می چسبن به درخت و تمام مدت چرت می زنن آروم و بی آزارن . 

 

گاهی هم میگم باید نجیب و آروم باشن تا عمه ها صاحاب در بیان تا من بتونم برم اداره ٬ اگه خیلی شیطون و وروجک باشن 

     

باید بشینم تو خونه و سر کار نرم ! الهی قربونتون برم !

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 توسط مامان زی زی

Orkut Scraps - Good Morning

  سلام بر فرزندان نازنینم . صبح بخیر !

دیشب بالاخره مراسم خواستگاری که همراه با جواب مثبت مریم دخترعمه بزرگتون بود انجام شد و حلقه نامزدی رو از آقا داماد تحویل گرفت . در جلسه خواستگاری و قول و قرار برای بله برون ُ نمیدونم هردو ی شما جوجه ها یا یکی تون با ضربات ملایمی که می زدین ابراز شادی می کردین .

Animated cute little dancing yellow bird: funny free gif animation of a cute celebrating little yellow bird dancing. Animated cute little dancing yellow bird: funny free gif animation of a cute celebrating little yellow bird dancing.

اونم بعد چند روز که هیچ خبری ازتون نبود و من ( یک عدد مامان دل نگران ) مجبور شدم برم پیش یکی از همکارا تا با دستگاه سونی کیت صدای قلب شما رو گوش کنه و دل من آروم بشه .

بابایی وقتی فهمید که شادی می کردین داشت از هیجان می ترکید قهقهه و به شدت خوشحالی می کرد  .نیشخند امروزم دائم احوال شما رو می پرسه ببینه هنوزم شیطونی می کنین یا نه .

 

فکر کنم فردا شب مراسم بله برون مریم باشه و تا قبل شروع ماه محرم عقد کنن .  دیشب و پریشب خیلی کم خوابیدم و به شدت توی اداره کسلم . آخه پریشب مشغول تمیز کردن خونه بودم چون قرار بود آقا داماد صبح جمعه بیاد خونه ما و با مریم حرفاشونو بزنن .امروز عروسی یکی از همکاران آقا دعوتم و هم دلم میخواد برم هم خیلی سخته برام  . بازم مثل اون سریاله باید بگم حالا من چی بپوشم ؟

Orkut Scraps - AngelsOrkut Scraps - Angels

شنیده ها حاکی از این است که دیروز در خانه مادرجون مراسم دوخت و دوز لحاف و تشک عسلهای من به راه بوده . همین چند دقیقه پیش بابایی بعد از کلی سرکار گذاشتن من خبر داد که کریرها و روروکها و ساکی که سفارش داده بودیم به نی نی پوپک حاضره و امروز بابایی تحویل می گیره و میذاره خونه خان دایی بزرگتون . گفتم عکسشو بگیره بیاره تا منم ببینم .

سالم وسلامت باشید خشگلای من و خداحافظ .بای بای




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 توسط مامان زی زی

چند روزه که اینترنت قطعه و من همش تو هول و ولای اینم که کی میتونم بیام بنویسم که آی مردم ! دوباره نتیجه عوض شد ! چه جوری ؟

قضیه اینه که ما سه شنبه پیش ( ۱۰ آبان ۹۰ )  رفتیم سونوگرافی و دکتر با دقت تمام بررسی کرد و گفت بچه هاتون یکی پسره و یکی دختر ! باورتون میشه ؟ دوباره قیافه بابایی با دو ردیف دندون از پشت سر دکتر نمایان شد  که از شدت خوشحالی در پوستش نمی گنجید . نمی دونستم اینقدر دختر داشتن براش مهم بوده . حالا دیگه جنسش جوره . یه دختر و یه پسر .تازه داشتم به گفتن عبارت پسرام عادت می کردم .

 

 

 

 در فاصله ای که نتیجه سونو آماده میشد فورا این خبر به همه جا مخابره شد و همه کلی ذوق کردند . خاله لیلا با خوشحالی گفت چه خوب لباسای دخترونه خیلی قشنگی هست که بخریم ! فریبا از خوشحالی با دمش گردو می شکنه !  عمه رباب معتقده که یه بار دیگه هم سونو بدیم بعد مطمئن بشیم . آقاجون پیغام داد که دختره مال منه .عمه ایران از اول پسر رو برای خودش برداشته که مرد خونش باشه . آقا شاهرخ طی پیامی اسامی چنگیز و فرنگیس رو انتخاب نمودند . منم گفتم اصغر و افسر م بد نیست . تا هفته پیش چنگیز و اژدر از طرف هادی برادر زادم و یوسف و یونس از طرف مادر جون و تاپدیق و تاپپادیق ( به ترکی ) از طرف فریبا اسامی پیشنهادی بودند.  فکر می کنم این وسط سر من و علی بی کلاه بمونه !

           

نه اینکه دختر و پسر فرقی برای ما داشته باشه یا یکی رو به اون یکی ترجیح بدیم . فکر میکنم مساله اینه که دخترا و پسرا هر کدوم یه سری از نیازهای عاطفی پدر و مادرهاشونو تامین میکنند . بهرحال هر دو برای ما فوق العاده عزیزند و در نهایت سلامتیشون برامون از هر چیزی مهمتره .

دو تا مادر بزرگها به شدت در تلاطمند تا سیسمونی فراهم کنند . فکر و ذکر اولیه هر دو تاشون هم در وهله اول درست کردن لحاف و تشکه  ! هر چی بهشون میگم خودشونو اذیت نکنند تو خرجشون نمیره که نمیره ... 

رفتن خاله لیلا و خانوادش به قشم تقریبا قطعی شده و باید منتظر بشیم ببینیم چه چیزایی میتونه بخره و بفرسته .

این روزا رشدتون سرعت بیشتری گرفته و مامانی که کلیه لباسهای سابقش براش تنگ شده توی سه تا مراسم عروسی که دعوت شده به سختی تونسته لباس پیدا کنه و تمام مدت مراسم از جاش تکون نخورده .

کوچولوهای عزیزمشکلکهای مژی جوووووون     شکلکهای مژی جوووووون  کم کم یه تکونی به خودتون دادین و هر از گاهی یه ضربات ملایمی حس میکنم . علاقه خاصی به قسمت راست شکم مامانی دارین و زیاد به اون طرف سر نمی زنین . به قول بابایی برادر و خواهر همدیگه رو دوست دارین و همش پیش همین . می تونم تصور کنم که همدیگه رو بغل کردین و گلوله شدین یه گوشه .

 راستی شما اونجا که هستین همدیگه رو می بینید ؟ می شناسید ؟ با هم ارتباط برقرار می کنید ؟ به زودی یعنی شاید تا ۲۰ روز یا یه ماه دیگه میریم سونوگرافی سه بعدی تا فیلمی به یادگار از دوره جنینیتون داشته باشیم . اونوقت شاید بشه فهمید دارین چکار می کنین . راستی که دنیا چه پیشرفتی کرده و بچه ها صاحب چه امکاناتی شدن ! من از زمان کودکیم به زور چند تا عکس دارم .  شکلکهای مژی جوووووون 

 

       

                                                                      و

                                                                  

اینا اسامی  کاندیدشده  برای شما هستن و از حالا همه شما رو به این اسما می شناسند . خدا رو چه دیدی شاید اون موقع یه دفعه نظرمون عوض شد ! انتخاب اسم واقعا کار سخت و مهمیه !امیدوارم خودتونم بپسندین .

 

  Orkut Myspace Good Luck Scraps, Graphics and Comments

 




نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم آبان 1390 توسط مامان زی زی

دوقلوهای افسانه ای من سلام .

 

چهارشنبه از اداره مستقیم رفتم تبریز و بعد ناهار با زندایی مرضیه رفتیم چهارراه ابوریحان دنبال تخت و کمد  برای شما .  خیابون رو دو بار بالا پایین کردیم و بالاخره یکی رو انتخاب کردیم و قرار شد فردا با بابایی بیایم برای سفارش اون . دوقلو بودنتون خرید کردن رو خیلی سخت کرده . مغازه دارها میگن دوتا تخت بگیر . من میگم جا نداریم . مغازه دار دیگه ای پیشنهاد داد ۳۰ - ۲۰ سانت عرض تخت رو بزرگتر برداریم ٬ یعنی سفارش کنیم بسازن ... اما مامان زی زی اون شب فکراشو کرد و قرار شد به  خاطر کمبود جا فعلا تا یکی دو سال روی یک تخت بخوابید و بعد که صاحب یه اتاق شدین و خودتون هم بزرگتر و درازتر شدین و پاهاتون تو شکم هم فرو رفت ! یه تخت دیگه  اضافه کنیم .

 

 

 بعد رفتیم نی نی سالن . وسایل نوزادیش خیلی قشنگ و گرون بود . کالسکه   و روروک و کریر و ساکتون رو پسندیدم اما قرار شد جاهای دیگه رو هم ببینیم . برای اینکه دست خالی برنگردیم ٬ دو دست لباس یکجور یکی آبی و یکی لیمویی و دو تا پتو یکی آبی و یکی نارنجی خریدیم . ( اولین خریدای شما ) و ضمنا زندایی مرضیه هم دوتا جوراب براتون خرید .اما فرداش بابایی بعد ناهار که قرار بود بریم خرید خوابید و تا غروب هم بیدار نشد و همه چی موکول شد به هفته دیگه و بعد از سونوگرافی . بابایی میخواد مطمئن بشه که نتیجه سونوی قبلی تایید میشه بعد خرید کنیم ...

به بابایی گفتم یکی از این صندلی مامان بزرگیا برام بخره تا وقتی شما بغلم هستین تاب بخوریم و شما خوابتون ببره .

       




نوشته شده در تاريخ شنبه هفتم آبان 1390 توسط مامان زی زی

امروز به صفحه وبلاگم این برفها رو اضافه کردم .

به نشونه اینکه پسرای قند عسلم قراره آخرای فصل سرما ٬ تو یه روز برفی و یخ زده  به دنیا بیان . یا نه شایدم با اینکه فصل زمستونه ٬  اونروز مهم یه روز آفتابی گرم باشه .

       

 مهم نیست ٬ مهم اینه که زمستون شما رو به ما تقدیم میکنه . مهم اینه که زمستون دست تو دست بهار (یعنی اون روزایی که زمستون داره خداحافظی میکنه و بهار دامن کشان داره از راه می رسه ٬ خدای مهربون شما رو با شکوه هرچه تمام تر به ما هدیه خواهد داد .

 

 روزای آخر زمستون همیشه نویدبخش اومدن روزای سبز بهاره . از این به بعد زمستون هم برای ما معناو رنگ و بوی دیگه ای خواهد داشت . همه یه بهار دارن و ما دو بهار ... همه یه عید دارن و ما دو تا عید ... با اومدن شما چه بهاری بشه امسال .

 
 
 
من و بابایی ذوق کنان ...    



نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم آبان 1390 توسط مامان زی زی
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

blank" href="http://sheklak-smile.blogfa.com/" >قشنگترین و بهترین شکلک ها و تصاویر و ... برای زیباسازی وبلاگ